چند تا حرف يكجا با هم....
۱-فرصت نبوده يا تعمدا(!) ايجاد نشده كه به بلاگستان سر بزنم براي مدتي.....
۲-جواب نظرات نوشته هاي قبلي را تا حدودي داده ام....وقت كرديد نگاه بياندازيد!....
۳-چند وقت پيش به مختار مي گفتم ، انگار نمي شود به بعضي ها از حدي بيشتر نزديك شد....آن تصوري كه تو داري كاملا ايده آل است....هر كسي از ظن خود يارت مي شود....در حالي كه دوست داري اين طور نباشد....ولي...
۴-سخت است و سخت است كه همه از دريچه ديد خودشان تو را مي بينند و هركدام توقعات خاص خودشان را از تو دارند....و خيلي كم هستند آنها كه خودشان را بگذارند جاي تو....فكر مي كنم درجه خودخواهي هاي ما آدمها كمي زياد شده است.......آي آدمها انصاف داشته باشيد.....چشم ها را بشوييم و عوض شويم.... مخاطب اين يادداشت بيش از سه نفر هستند...حتی شما دوست عزیز!
۵-خيلي خوشحالم هنوز اينجا را خيلي ها مي خوانند كه دوستشان دارم و گرچه نظر نمي گذارند، اما رد پايشان مي ماند...و خوشحالم خواننده هاي جديدي سر مي زنند...دوستان خوبي كه برايشان ارزش فراواني قائلم...جواد(باقري)...هما...امير....امين.....نسترن خانم(كه هرگز نديدمتان!)....قوت قلب هستيد!
۶-به جواد: مگر می شود دوستان خوبی مثل تو را از دست داد....؟!....اگر به حکم روزگار جدا هم شویم....دلهایمان با هم باشد کافیست!
۷-قبل از ورود به فوق لازم بود دوره اي به مرور، استراحت، بازشناسي خود و براي خود بگذرد....به خصوص بعد از 4 ترم آخر دانشگاه كه خيلي سخت و سنگين گذشت....آن كم خوابي ها...آن دويدن ها...آن درگيري هاي فكري....همه آنها لازم است مدتي به تعطيلات بروند....
۸-كاش 3 سال بر مي گشتم به عقب...خيلي چيزها برنخواهد گشت...دريغا!....
۹-عيب ها زياد است و اراده ها براي اصلاح كم...بر خلاف آنچه از خودم انتظار داشتم...بايد همت بيشتري كرد....امسال فرق می کند....اراده....این کلید همه چیز است.
۱۰-...كه مجبور باشي سكوت كني و خراب شوي... كه براي يكي چتر شوي و نفهمد چرا خيس نشد....مهم خودت هستي و وجدان خودت....كه اين در مقابل نفعي كه به بقيه مي رسد ارزشي ندارد....ما مجبوريم سكوت كنيم.... كه در طريقت ما كافريست رنجيدن.....
۱۱-خوب كه بررسي كرده ام فهميده ام اين وبلاگ زندگي خيلي ها را بدون اينكه نويسنده در آن نقشي داشته باشد، حداقل براي مدتي عوض كرده است(خوب يا بد)...ماجراهايي كه شايد خودشان هم حدس نزنند كه ازشان خبر دارم...برايم سوال است كه چرا من و اين وبلاگ؟!... اميدوارم در نهايت ماجراهاي خوب زورشان به ماجراهاي ناخوشايند برسد....اما حتي آن ناخوشايندها هم درس هاي خوب بوده اند اگر فكر كنند!....منظورم از خيلي ها، بيش از 7 نفر است!.....
۱۲-سه سال عجيب و غريب و مهم در پيش رو دارم...اگر عمري باقي بود با تجربه هاي جديد و شايد اگر خدا خواست ورود به دنياهاي جديد ...بايد مواظب بود!...
۱۳-نتوانسته ام خودم را قانع كنم كه ظرف يك سال آينده اتفاق بدي براي كشور (جنگ، حمله نظامي و ...) رخ نخواهد داد...براي خودم استدلالات قانع كننده اي دارم...فقط اميدوارم اين طور نشود...
۱۴-آنها كه مرا مي شناسند، مي دانند در زندگي ام افراد تاثير گذار فراواني را يافته ام....يكيشان "سيد حسن نصرال..." اين مرد خيلي بيشتر از اينها كه تصورش را بكنيد در دل من جاي دارد!......مي خواهم درباره اش بنويسم اما مي دانم نوشته هاي ساده من نمي توانند هرگز حق مطلب را براي او ادا كنند... خدا نگهدارش باشد...تا ويران كند خانه آنها را كه از عنكبوت، ضعيف تر، كاشانه دارند....
۱۵-همدان و هوايش منحصر بفرد است....قبلا در نوشته اي گفته بودم مدل شهرهاي كوچك را مثل همدان دوست دارم...آنجا از هوايش نگفتم....هوايي كه يك نفس صبحگاهي اش مي ارزد به 100 سال تحمل دود و شلوغي تهران...و لمس كردن يك بار از بادهاي خنك شبانگاهي اش مي ارزد به تمام شب هاي تهران...
۱۶-صبح ها اينجا گروهي از ورزشكاران در منطقه خوش آب و هواتر شهر يعني اوايل راه گنجنامه به ورزش صبحگاهي مي پردازند....اگر تنبلي را كنار بگذارم و شيطان گولم نزند! مي توانم بهشان بپيوندم.... هربار كه با آنها همراه مي شوم، عمر دوباره پيدا مي كنم... نمي دانم چرا جوان ها كمتر در ميانشان هستند(كمتر از 10 درصد!)....به نظرم برعكس بايد باشد....نوش دارو قبل از مرگ سهراب!...البته جوابش را مي دانم.... افت مي دانند چنين كاري را....و آن ده درصد را هم مسخره مي كنند...از خيلي ها شنيده ام...حتی دوستان خودم...اما مهم نيست....من مي روم و به حالشان گريه مي كنم!....
۱۷-از خودم زياد نوشتم....جمع شده بود و لازم بود....اميدوارم ديگر اين طور نشود....اتفاق خاصي نيافتاده!...نگران نباشيد.....من از هميشه بهترم!....
۱۸-مردم مشرق زمين را دوست دارم و سرزمين هايشان را....و تعجب مي كنم از اينكه آرزوها و روياها، چه عجيب و ناخودآگاه به واقعيت تبديل مي شوند...بعضي تجربه ها حقيقتا طلا هستند و ارزش بي نهايت دارند.....
۱۹-اينجا بعد از مدتي، روال عادي خود را شايد از سر بگيرد....فعلا كه شايد تا دو سه هفته اي به روز نشود....شايد هم روالش را به طريقي ديگر از سر بگيرد....من چه دانم؟!
۲۰-دعایمان کنید که مسئولیت ها سنگین و سنگین تر می شود....
الهی، عبدالله بر این بساط پیاده مانده است؛ رخ بر هر که می آرد، اسب بر او می دوانند. الهی آن ساعت که در کیش مات اجل مانده باشد، او را از دیوبند شیطان محفوظ دار که فرزین طاعت کج می رود.
1-این متن رو بالای اتاق رئیس فدراسیون شطرنج نوشتن....از مناجات های خواجه عبدا.. انصاریه...
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است
اما دراین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزارآتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...
دیرست گالیا
هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش وخون دارد این زمان
هنگام رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده است کاروان...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها وغزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو، عشق من!
"هوشنگ ابتهاج"
قبلا یک بار توی این پست آورده بودمش...ولی ناقص....حالا کاملترشه ولی بازم کامل کامل نیست...
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد
بعد از اینکه اولین پست را با عنوان "مردانی برای همه زمان ها " در وصف استاد شکارچی در حدود ۲ سال پیش نوشتم(اینجا کلیک کنید)، فراموش کردم یا فرصت نشد که قسمت های بعدی این نوشته ها را در اینجا بیاورم، البته بعد از آن گاه گاهی برای برخی افراد چیزهایی نوشتم ولی نه تحت آن عنوان خاص(مردانی برای همه زمان ها)....مطلبی درباره مرحوم حسین پناهی(اینجا)...و نیمچه نوشته ای برای افشین قطبی(اینجا)... این بار هم مطلبیست درباره عادل خان فردوسی پور!....چند نفر دیگر هم نقدا در ذهنم هستند که امیدوارم فرصت شود تا درباره شان بنویسم....
من معتقدم این آدم ها هرچند قطعا از اشتباه و خطا بری نیستند، ولی چیزهای خوب ویژه ای دارند که حداقل خودم ازشان یاد گرفته ام....و حیفم می آید این ها را برای آنها که شاید خبرندارند ننویسم....
***
1-ترم اول که آمدیم دانشگاه شنیده بودیم که عادل فردوسی پور، مجری محبوب برنامه های فوتبالی!، در دانشگاه شریف تدریس می کند. این را باور نکردیم تا اینکه خود عادل خان را در دانشگاه رویت کردیم. همان روزهای اول بود که فهمیدیم عادل خان استاد زبان تخصصی دانشکده صنایع هستند. من هم به همین خاطر جوگیر شدم و رفتم به مهندسی صنایع تغییر رشته دادم!!
۲-به هرحال روزها گذشت تا اینکه بعد از ۴ سال در ترم آخر با او درس زبان تخصصی را گرفتم و پنج شنبه گذشته هم آخرین امتحان دوران لیسانس را در همین درس دادم و چه خوب است که آدم آخرین امتحان لیسانسش با عادل فردوسی پور باشد، حتی اگر بدانی که عادل بر خلاف رابطه صمیمی که با دانشجویان دارد، نمره خوب نمی دهد.(این مطلب واقعیت دارد و من حتی یک بار شخصا به شوخی بهش گفتم شما از محبوبیتی که بین بچه ها دارید، سوء استفاده می کنید!!)
۳-فردوسی پور آدم گلیست...خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر کنی مردمی و ساده است....خیلی راحت و بی ریا به بچه ها نزدیک می شود...از هرگونه پیشنهاد عکس گرفتنی با کمال میل استقبال می کند...فکر ها و نگاهش به مسائل هم در نوع خودش قابل تحسین است...خیلی عجیب است که چنین آدمی در جامعه آلوده فوتبال ما، وجود دارد و دوام آورده است...
این ترم استاد زبان ما بود و فرصتی دست داد که بیشتر با او آشنا شوم...و طی این مدت روز به روز علاقه ام به او بیشتر و بیشتر شده است...کاش بچه های کلاس هم قدر او را می دانستند و ورای صحبت هایی که درباره فوتبال و برنامه نود می شد، خصوصیات خوب این آدم و عقایدش را هم می دیدند و یاد می گرفتند....افسوس که آنها با مسائل سطحی ارضا می شوند...

۴-عادل به خیلی از سوالات من درباره مصائب مشهور بودن پاسخ داد...حالا بیش از پیش می فهمم که مشهور بودن در ایران مصیبت های زیادی دارد و البته از طرفی عادل به من فهماند که این مصیبت ها آنقدر ها هم وحشتناک نیستند!...اما مسائل خاصی هست که آدم باید خوب رویشان فکر کند...
۵-وجود افرادی مثل عادل فردوسی پور در دانشگاهی مثل شریف بسیار لازم است و من عمیقا اعتقاد دارم عادل باید حالاحالا ها کرسی این درس را در اختیار داشته باشد، حتی اگر استاد خیلی باسوادتری از او پیدا شود. چرا؟ چون امثال عادل فردوسی پورها به ما دانشجوها به خصوص از نوع شریفی اش کمک می کنند تا از وقایعی که در جامعه های غیر دانشگاهی و در سطح عامه مردم اتفاق می افتد باخبر شویم...متاسفانه یک خطر که جماعت به اصطلاح تحصیل کرده را تهدید می کند این غافل شدن از جامعه و قطع رابطه با آن است...تا در دوران درس هستند فقط با محیط های دانشگاهی و آدم های تحصیل کرده سر و کار دارند و وقتی از آن خارج می شوند می بینند ای بابا ما چقدر از اوضاع و احوالات جامعه بی خبریم و آن جامعه ای که در ذهن ما بود چقدر با واقعیت فاصله دارد...
۶- یک جلسه بحث آزاد انگلیسی کلاس فردوسی پور، در مورد "از ایران رفتن یا نرفتن" بود....صحبت های بچه ها نا امید کننده بود...به زبان بهتر افتضاح بود....وقتی این ها را با ورودی های 10 سال پیش همین دانشکده و دانشگاه مقایسه کنی....می بینی که سال به سال اوضاع بدتر می شود....همه چیز انگار دارد سطحش پایین می آید....دید، فکر، اخلاق، وطن پرستی... عادل البته حرف های خودش امیدوار کننده بود...اما اوضاع بچه ها نگران کننده ...خیلی...بیشتر از این جهت که فهمیدم در میانشان آدم های اهل فکر تقریبا وجود ندارد!!
۷- عادل نماد آدمهایی است که نشان دادند تنها مسیر موفقیت، مدرک تحصیلی و کار مرتبط با آن نیست....گرچه عادل مدرک فوق لیسانس صنایع از دانشگاه شریف دارد و از جنبه علمی هم نشان داده که موفق بوده....اما مسیری که او انتخاب کرد راه دیگری بود...راهی که نخبگان این کشور بیشتر باید از آن یاد بگیرند...
.jpg)
**خودمانیم عکسی که از عادل در میان شادی هوادارن پرسپولیس گرفته اند، معرکه است!...خود عادل در این باره می گفت: نمی دانم من که لپ ندارم چرا این قدر مردم دوست داشتند لپ من را بگیرند!


